سلطان محمد مطربي سمرقندي
151
تذكرة الشعراء ( فارسي )
بسكه چشمان تو خون خلق عالم ريختند * پُشتهپُشته ، كُشته ، در كوى تو ، بر هم ريختند به يد شريفش نوشته ، به فقير داد كه اگر اين غزل را ، مخمّسسازى ، بسيار نيكو خواهد بود ؛ فقير به حكم « المأمور معذور » اينچنين گستاخى نمودم : مخمّس : تا به جان عشقبازان ، بادهء غم ريختند * اهل دل ، خونجگر ، از چشم پرنم ريختند قدسيان در آسمانها اشك ماتم ريختند * بسكه چشمان تو خون خلق عالم ريختند پُشتهپُشته ، كُشته ، در كوى تو ، بر هم ريختند * اى وجودت ، جامع مجموعهء فضل و كمال وى ضميرت ، صانع مصنوعهء فكر و خيال * در ازل از محض نور اى آفتاب بىزوال صدهزاران صورت اندر ، قالب حُسن و جمال * ريختند ، امّا ز تو مطبوعتر ، كم ريختند اى ز بوى سنبل مويت ، خجل ، مُشك خطا * وى ز تاب ماه رويت ، منفعل ، شمس الضُحى در گلستان ، با دل پرخون ، چو غنچه بارها * بىلب مَيگون او ، مستان شراب ناب را از قدح خوردند و از مژگان ، هماندم ريختند * گرچه از تن مىبرد جان ، ناوك مژگان تو ليك صد جان ، مىدهد ، هردم لب خندان تو * اى كه صد ره پاكتر از گل بود ، دامان تو نقشبندان ، گاه تصوير لب و دندان تو * در دهان غنچهء تر ، عقد شبنم ريختند نازنينا ! نيّر اعظم ، نمىماند به تو * مَه چسان گويم تو را ، كان هم نمىماند به تو